سیب سرخ

اینم یه هدیه البته قبلا اینو بهت هدیه داده بودم ولی الان یه چیز دیگه است![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
موضوع رو خودمم نمی دونم ولی درباره ی همه چیز خواهم نوشت

اینم یه هدیه البته قبلا اینو بهت هدیه داده بودم ولی الان یه چیز دیگه است![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وای که چقد من قهر می کردم چقد نازک نارنجی بودم زود ناناحن میشدم.الان بعد از ازدواج ۹ ماهه که زندگی مشترک داریم.خیلی از اولین بارا رو یادم نمی یاد ولی سعی می کنم بگم.باید بگم هنوز که هنوزه دلم براش می تپه خیلی بیشتر از وقتی که آشنایی رو می گذروندیم.البته پیش اومده از هم دلخور بشیم یا سرد بشیم ولی توصیه می کنم با هم دوست باشین (منظورم بعد از ازدواجه)بی رودربایستی از چیزی که ناراحتتون کرده با شوهرتون حرف بزنید بیشتر ما خوناما نازک نارنجی هستیم و ناراحت میشیم خیلی وقتا اونا اصلا نمی دونن چرا ناراحتیم پس باید بگیم.من خودم وقتی ناراحتم نمی تونم حرف بزنم.و این مشکل بزرکیه ولی اون به زور به حرفم می یاره.هر دو هنوز عاشق همدیگه هستیم خیلی بیشتر از وقتی که دوران اشناییمون بود دوسش دارم .خیلی بیشتر.نگاش که می کنم دلم ذره ذره آب میشه.امروزم تا شب نمی بینمش.الان کارم کم شده دانشگاه تعطیله بیشتر می تونم به خونه زندگیم برسم یه ارامش نسبی به دست آوردم.
فک می کنم برا اینکه از هم دلسرد نشید بهتره خیلی وقتا دو نفری باهم تنها بشید کنار دریا برید تو سکوت حرف بزنید .کنار دریا ندارید؟خوب عیبی نداره باور کنید هیج جای معادلش به ذهنم نمی رسه چون آرامشی که رنگ آب و موجاش و صدای اون به آدم میده هیچ جایی به آدم نمیده.
واقعا نمیدونم زن و شوهرایی که بیشتر وقتشون رو تو مهمانی یا با خونواده هاشون سر می کنن چطور بینشون فاصله ایجاد نمیشه .اونایی که مجبورن با خانواده هاشون زندگی کنن.واقعا شلوغی دور و بر فاصله ایجاد می کنه .باید خیلی وقتا با هم تنها بود حتی سفرای یه روزه ترتیب داد فقط دو نفری.حالا چند روزه رو میشه با فامیل و دوستان رفت ولی روابط رو باید گرم نگه داشت .خیلی راحت میشه سردی ایجاد کرد و یا حتی بی اختیاربه سمت دوری پیش رفت شما اجازه ندید.جلوش رو بگیرید .یا می بینید در اثر مرور زمان شوهرتون جذب دیگری شده یا خودتون .فرقی نداره .اونقد باید محبتا رو حفظ کرد که نه تو دیگری برات جذابیت داشته باشه و نه اون.چون شما بهتر می دونید دورو برمون چه خبره.راحت یه زندگی از هم می پاشه.با جذب به دیگران.
توصیه ام به آقایون اینه که محبت واقعی به خانوماشون رو دریغ نکنن.واقعا خانوما نیاز به محبت دارن اگه احساس کنن مطلوب شما نیستن، زیبای خفته ی شما نیستن، حتی اگه خوشگل ترین زن دنیا هم باشن اگه مرتب به اونا نگید از چشم شما خوشگلن ،ممکنه سرد بشن، نسبت به شما و زندگی با شما و اونوقت احساس خوشبختی نمی کنن هرچقد اونا نسبت به شما سرد بشن زندگی رو هم به کام شما تلخ و غیر قابل تحمل می کنن چون میلی به شما ندارن.ولی اگه احساس کنن عشق شما هستن هیچ مردی اونا رو جذب نخواهد کرد و اونقد زندگی رو براتون خوشایند می کنن که تو رویاهاتون دیدید.با محبت به همسراتون زندگی رو بیمه کنید این بیمه تا زمانی دوام داره که محبت شما توی بانک قلب همسرتون گرو بمونه.اگه اونو بردارید تضمینی برای برای هم نیست.
کجا بودیم ؟اولین روزا.آره اولین روزی که البته شب بود نه روز ،پسر بد با خانوادش اومدن خونمون هم قشنگ بود.مامانش چندان با ازدواجمون موافق نبود ولی الان باید بگم بهترین مادرشوهر دنیا رو دارم هرکی بگه مادرشوهرش از مال من بهتره اشتباه فکر کرده.واقعا خانومه واقعا خوبه تا حالا هیچ بدی هیچ اذیتی هیچ حرفی که من و برنجونه ازش نه شنیدم نه دیدم.قبلا فکر می کردم باید اماده ی یه مبارزه بشم.چون اون با ازدواج ما مخالف بود و به زور راضی شد.وقتی برا اولین بار با هم تنها شدیم اون داشت ماهی سرخ می کرد من مهمانشون بودم تازه عقد کرده بودیم پسر بد رفته بود بیرون.مثل کسی که انگار نگاران اینده ی پسرشه حرف می زد.گفت :پسرم خیلی خیلی پسر خوبیه خیلی نسبت به من محبت داره(شاید احساس می کرد دیگه این محبت کم میشه و اونو از دست داده)نسبت به همه ی خانواده محبت داره همیشه به یادمونه .و یه چیزایی شبیه به اینکه قدرش رو بدون .دقیق یادم نیست.ولی اون بهترین پسرش بود و شاید عزیزترین.عزیزترین فرزند.من هیچ وقت سعی نکردم پسرش رو ازش بگیرم همیشه سعی کردم هدایای روز مادر رو (البته از عقد تا الان ۲ تا فقط داشتیم)فراموش نکنم.و نمی دونم واقعا اون زن و خوب و فهمیده و بزرگیه یا اینکه منم عروس بدی نبودم و تونستم اعتمادش رو جلب کنم!نمی دونم اینو جدی میگم شاید اون بهترینه نه من خوب بودم.
بقیه اولین روزا برا یه روز دیگه.
دیروز برا اولین بار مهمان داشتم .کلی استرس داشتم حسابی هم دست تنها بودم چون پسر بد که حالا شده شوی بنده و پسر خوبی شده سر کار بود .فشار زیادی بهم اومد .مثل شب امتحان بود البته آزمون عملی بود نه کتبی
.مامان برا اولین بار میومد خونه ی من و پسر بد.باید سنگ تموم می ذاشتم چون اگه خونه رو نابسامان میدید مثل شبهایی که امتحان داشتم و حمام پر لباس بود و گرد و خاک از سر و کول خونه بالا می رفت .کمدا حسابی بی نظم بودو .....دیگه فکر می کرد من بدبخت ترین دختر دنیا هستم.باید بهش نشون می دادم زندگی خوبی دارم و راضی هستم.و این و با نظم خونه مرتب بودن و تمیز بودن همه چی نشون دادم.اونم با خیال راحت با من خداحافظی کرد.
کلی کار انجام نداده داشتم از یک روز قبل خونه تکونی رو شروع کردم فکرش رو بکنید تو سال تحصیلی یا سر کار بودم از صبح تا بعد از ظهر یا برا تدریس کلاس می رفتم (یه روز در هفته) دو روزم بارم رو می بستم می رفتم دانشگاه.حالا توی این اوضاع جای خونه و شوهر کجاست خدا می دونه.
خونه چه وضعی داشت خدا می دونه.
خودمم مو ندم ما خانوما چرا سیر بشو نیستیم هرچی درس می خونیم بازم ادامه میدیم .جالب اینجاس که آقایون به همون لیسانس اکتفا می کنند .به دور و بری هام نگاه می کنم اونا هم همینجورن.هرچند پسر بد ادامه تحصیل منو ملزم به شرط و شروطی کرده که فعلا ترجیح میدیم تا همینجا توقف کنم تا ببینیم خدا چی می خواد هرچند روحم معذبه.خدا کنه بتونم یه نی نی خوب تحویل جامعه بدم بعدش برا ادامه تحصیل اقدام کنم.اینم بد دردیه به جونم افتاده .حالا خوبه وقتی درس می خونم تمام انرژیم رو بذارم روش.نمی ذارم که.واقعا امسال سال سختی رو پشت سر گذاشتم تحول اساسی تغییرات محل زندگی و پرش ار تجرد به تاهل یه طرف با یه عالمه بی تجربگی(از بلد نبودن خونه داری و آشپزی گرفته الی...)درس و کار و فشارای ناشی از درس خوندن یه طرف دیگه.
پسر بد هم تحمل کرد و با شرایطم کنار اومد .دیگه کاری بود که شده بود من قبل از ازدواج درگیر این درس بودم ولی بعدش رو گفتم شرط و شروط گذاشته.الحق و والانصاف خونواده پسر بد هم تو این مدت مانع تراشی نمی کردن حتی شبای بعضی امتحانا پیش اونا می رفتم تا درس بخونم.
می خواستم از مهمانداری برای خانومای تازه مزدوج شده بگم .واقعا استرس برانگیزه ولی خدا را شکر این درسم با ۱۸ پاس شدم.۱۸ چون پلو میگوم یه کم ته گرفت و برنج سفیدم یه کم شور بود.غذا هم زیاد پخته بودم.نگید زیاده در هر حال بار ولم بود یه نمره هم ارفاق به خودم کردم![]()
از همه ی کسانی که نظر دادن ممنونم ولی بچه ها ببخشید حوصله ی وبگردی رو ندارم
امتحانات تمام شد و اون ترم با همه ی سختیهاش گذشت
زندگی با پسر بد هم همچنان شیرین و آروم می گذره.دیشب خواب می دیدم پسر بد خیلی بد شده باهام دعوا می کنه حرفهایی می زنه که قلبمو می شکنه منم داد می زنم و خلاصه دعوا میه![]()
البته شده باهم به شوخی قهر و آشتی کنیم مخصوصا روزای اول من خیلی حساس بودم ولی الان نه بیشتر شبیه شوخیه تا جدی.نمی دونم هنوز ۶ ماهه اوله که اینقد زندگی خوب و شیرینه یا قراره همیشه اینجوری باشه.
آخه میگن مردا ۶ ماه اول میگن بخورمت ۶ ماه دوم میگن کاش همون اول خورده بودمت![]()
الان من سر کارم ناهار درست نکردم هنوز نتونستم خودمو با کارو زندگیم وفق بدم باید یه برنامه ریزی درست و حسابی کنم![]()
روزها تند تند می گذره درسا تلنبار میشه کارم به شدت زیاد شده اگه نبود فکرم درگیر نمی شد.اونقد بعضی وقتا میرم تو عالم هپروت که نمی فهمم تکسی الان دقیقا کجاست و باید کجا بره عالم بچه گانه بچه ها زیادی درگیرم می کنه هرچند حرص و جوش نمی خورم ولی فکرم درگیر میشه می یام خونه فراموش می کنم ولی فردا دوباره روز از نو روزی از نو.
دیگه از بس دلتنگ بودم امروز چند بار زنگ زدم خونه .دلتنگ چی خودمم نمی دونم.
در هر حال رفع میشه
خدا بزرگه
امروز واقعا احساس خوشبختی کردم ولی کسالت روحم رفع نشد انگار افسرده شدم![]()
نه بابا مگه میشه!شاید فکر امتحانات و درسا اینجوریم کرده.پسر بد میگه به کامپیوتر شاید حسادت می کنم
چون حواسش یکی دو روز طرف اون بود.خودم این حس رو ندارم ولی ممکنه .آدم که از یچیدگی هاش خبر نداره.
یه کم استراحت کنم شاید بهتر بشم.شاید از خستگی روزانه است.....
حیف که اینقد مشغله وجود داره که فرصت نمی کنی لحظات شیرین روزهای اول رو مزه مزه کنی.مثلا دوست داری بیشتر با هم باشید ولی کار این اجازه رو نمیده تازه اگه بخوای درس بخونی و کتاب درسیت تو خونه بهت چشمک بزنه دیگه بدتر.دوست داریی صبحها دیرتر بیدار شی ولی بازم باید سحر خیز باشی.اگر دوست داشتن واقعی و قلبی وجود نداشته باشه باید بگم زندگی غیر قابل تحمله ولی وقتی طرف مقابل رو دوست داری اصلا حالیت نیست دورو برت چه خبره مگه دیگران تو گوشت بخونن که تو ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰.خیلی شیرینه خیلی شیرین .تو عالم تجرد واقعا بی مسوولیتی راحتی ولی در عین حال معذبی و خسته می شی ولی ازدواج با وجود همه ی بی تجربگیها و گرفتاریهای ریزو درشتش شیرینه
نمیدونم قصه ی قبل از ازدواج رو ادامه بدم یا از روزای اول زندگی بنویسم خوب پسر بد اومد بزرام واسه بعد![]()
با یه ماه عسل و شام سرو ته ماجرا رو هم آوردیم
برام خیلی عزیزه ولی وقتی عصبانی میشه و سرم داد می زنه واقعا از دستش دلخور میشم هرچند خودش معتقده داد نزده و التماس کرده.بعد از کلی امید و ارزو به هم رسیدیم و خدا کنه سختی های قبل یادمون نره و ارزش این پیوند دوست داشتنی رو همیشه بدونیم و بیخود خرابش نکنیم.
خیلی دوستش دارم هیچکس نمی تونست برای من پسر بد بشه خیلی با محبته دقیقا همو نی که آرزوش رو داشتم .خیلی حرف برای نوشتن دارم ولی فضا و مکان این اجازه رو نمیده
امسال چون تحمل دوری پسر بد رو ندارم اعتکاف نمی رم چون شوهر آدم مهمتر از کارای مستحبی یه......
نمی دونم محبتی که به پسر بد دارم یه هدیه از خداست؟ حتما همینه آخه میگن خدا به دو نفر موقع عقد محبت هدیه میده.هیچوقت باور نداشتم کسی اینهمه دوست داشتنی بشه برام..قبلا هم وابستگی به اون برام ایجاد شده بود ولی الان یه چیز دیگه است.
داستان به اینجا رسید که من شاگرد پسر بد بودم تا پسر بد پیشنهاد یه ملاقات حضوری رو داد و من نگران از اینکه این یه بازی باشه چون نمی تونستم از هیچ راهی مطمئن بشم ُموضوع رو با پسر بد درمیون گذاشتم و اون صادقانه گفت قصد ازدواج داره ولی باید هر دو همدیگه رو بشناسیم و ببینیم مناسب هم هستیم یا نه.ملاقات برای من راحت نبود خوب شاید برای شما عجیب باشه ولی من اهل ملاقات نبودم و مهمتر از همه نمی خواستم تا زمانی که هر دو به نتیجه ی قطعی نرسیدیم کسی از ماجرا باخبر بشه.شناخت پسر بد با نت و پیام کوتاه آسون نبود واقعا برای من شخصیت عجیبی داشت وقتی مساله رو دقیق تر نگاه کردم دیدم حق با اونه من با ازدواج از طریق خانواده ها در طی یک هفته موافق نبودم و با آشنایی موافق بودم پس میشد مثل دو آدم بالغ باهم ارتباط داشت و آشنا شد و پسربد واقعا فرد قابل اعتماد و متین و پخته ای بود کسی نبود که اهل بازی دادن و .... باشه .با یک قرار شروع کردیم .خیلی جالبه کسی رو که تا حدودی می شناسی ولی هرگز ندیدی یه هو ببینی.من یه کلاس توی محل زندگی پسر بد داشتم بعد از کلاس قرار شد همدیگه رو ببینیم .از کلاس جیم شدم با یه پیام کوتاه راه افتادم بله این ماشین پسر بد باید باشه نمی دونم اونم شاید تردید کرد بله خدا رو شکر شکمش گنده نبود از مردای چاق بیزار بودم این یکی به خیر گذشت
قبلا ندیده بودمش من قبلا توی محل زندگی اون دانشجو بودم ولی ندیده بودمش از طرفی همشهری هم بودیم ..قرار شد با هم بریم دانشگاه چون من یه سری کار اونجا داشتم و فرصت میشد همدیگه رو بهتر ببینیم.شاید تنها چیزی که توی ازدواج برای من مهم نبود ظاهر طرف مقابل بود اونقد ایده و آرمان داشتم که ظاهر توش گم بود.
بقیه اش باشه واسه برا بعد
من واقعا گیج شده بودم پسر بد چرا داره داد میزنه هر چند اون معتقده داد نزده و تقصیر من بوده که حرفش رو جدی نگرفتم .ولی من اونو جدی می گیرم برام از هر کس و چیز دیگه ای مهمتر و جدی تره چرا برا چیزی که من فکر می کنم می شد دربارش حرف زد داد و بیداد کرد......نمی دونم ! شاید تفاوت مرد و زن در همینه.در چی؟ نمی دونم یه چیزی تو همین مایه ها![]()
خوب من در کل خونسردم ولی وقتی ناراحت بشم میرم تو خودم افسرده میشم ......خوب شاید کاری کردم که اون فکر کرده تنها راه فهموندن مساله به من داد زدنه .تا من بترسم قبول کنم
پسر بد نداشتیم قرار نبود .....خدا کنه هیچوقت دعوامون نشه چون من داغون شدم از ناراحتی .آدم با خودش فکر میکنه به آخر خط رسیده .......واقعا مونده بودم تو این شرایط زن و شوهرا چکار می کنن! بازم خوبه کنار هم نبودیم چون احتمالا منم کل کل می کردم بیشتر اعصاب خوردی می شد همیشه که دور نیستیم خدایا به هردومون کمک کن همدیگه رو بشناسیم و اخلاقای همدیگه رو بشناسیم هیچوقت با هم عصبانی نشیم که محاله![]()